











برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دستکه در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشانرا نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کردکه چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود،و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاسسوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری،روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیزدیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند،چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفتو حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار،او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دستکه حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند،بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیبخالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان داردو نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشانکه قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده استو این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بومکسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برایصورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند،به دنبال مرغ خانهاشان میدودتا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانهبتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت مادر کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشوداما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند،به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دستمیگیرد و در سطر اول مینویسد:ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت